بر بازوانی قدیمی
گربه ی آبی و پیر و پلاسیده ای
یادگار دوران میله ای
با جنبش شاطر عباس
بی اختیار تکان می خورد
دستی کشید
بر کرتهای نمناک بالای چشمهای بی نمش
و گفت
تغار تمام .
پارو عمودی شد
و این بود
روز مرهّ گی چهل ساله
با دورانی یکسان
اما
چند سال پیش از این
بر بازوان ستبر او شیری نشسته بود
که در خشمش نمی خندید
و با نشاطش نمی غرید
امروز برای همیشه اش
خمیر تمام شد
تغار ته کشید
پارو عمودی شد
و
شاطر عباس افقی رفت


