سبز دوزخی
چو ابر باردارم و گرفته آسمان بغل
چقدر سوژه دارم و نمی چکد چرا غرل ؟
ببین که غصه دارم ای رفیق بی صدائی ام
به هفت بند شاكي ام سفيري از جدايي ام
چه گمرهان بی گنه که دیده دیده های من
همیشگی ست گوئیا مقال چاه و پیرهن
غمی است نانخوری ولی تو نان غم نخورده ای
خوشا به این توهمت که زنده ای نمرده ای
چه کفه های این و آن به چشم نابرابرند
اگر چه در خطاب ها برادرند و خواهرند
به چشم خود شنیده ام مجاور همین وطن
که می شوند دختران به درهمی بدل به زن
در این جدال خیر و شر چه زود می شود هدر
وفای سر برهنه ها به مرد چارقد به سر
کسی که جار می زند در این هبوط خامشی
و وعده می دهد تو را فقط برای دلخوشی
تو را فریب می دهد به رنگ سبز دوزخی
ومی کشاندت به یک بهشت سرخ برزخی
نه کشتی و نه مصحفی نه یک عصا نه یک تبر
نه معجزی که بشکند طلسم این همه خطر
در این خسوف شهر که مرا سیاه می کند
کجاست کاو ه ای دگر که کار ماه می کند
افول مردها در این گذار مرد مرده ها
چه باز کرده جای را برای درد مرده ها
چرا گران نمی شود بهای جان مرد ها
کسی نمی دهد بها به دودمان مرد ها
و می فروخت آرزو زنی به رنگ اطلسی
متاع ناگشوده ای به نرخ زور بی کسی
و گفت گرچه روح را به جسم هرزه دوختم
وطن فروش نیستم اگر چه تن فروختم

