تبليغاتX
بهشت نظــم

بسم الله

به ياري خــــــدا هر آنچه را كه به ديده زيباست ساخته ايم
(خشايار شا)

بهشت نظـم

بی بی ببین كه چه سنگی به سینه ام

مانده است و می كشمش تا دفینه ام 

شاید به بار تو ویران شوم اگر

این خشت بركشم  از لای چینه ام

این زندگی تـــــه حكمش به فضل بود

تا آن زمان كه تو بودی مدینه ام

چیزی به هیچ بدهكار كرده ای

شاهی كه من شدم و بی خزینه ام 

ما را بگیر تو سرباز  اجنبی

تا از دلت نرود گر چه كینه ام 

بد جور بُر زده چشمت سر مرا

بد جور بر تن خاجت قرینه ام

یك دست  مانده كه بالا بیاورم

از بس كه رفته به بالا هزینه ام

آن دست آخری یادت هنوز هست؟!

برگ ردی كه زدی روی سینه ام

........

می خواستم، دلم اما رضا نداد

پاكت كنم فقط از پس زمینه ام.

ــــــــــــــــــــــــــــ...........

منّت میكشم اگر یك عنوانی برای این غزل پیدا كنید .خیلی...

مرا با خبر كنید شاید هم برای مطلوب ترین ویكی هم برای نامرغوبترینش كاری كردم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 13:49  توسط ناصـــــر صـــــارمی  | 

....اين همه دوست ســــــــــــــلام

 

رفقا ،فراوان پرسيده بودند  اندر احوالاتم از همه رقمش.

 

 ناصرصارمي هستم متولد ماه نازك نارنجي ها، با شاخصه هاي سه

 

جلدي كه به درد خودم هم نمي خورند و با شناسنامه اي كه برگ

 

اولش را پدرم و برگ دومش را مادرم خواست و برگ سومش با

 

 خداست./كه بفرما ما هيچ كاره ايم /

 

          در شهري به اندازه ي خطا هاي شما كوچك ، درغرب كشور ،             

 

بااحساساتي شديدا  شرقي زندگي ميكنم.در اين دنيا هيچ كس و

 

هيچ چيز را دوست ندارم الا خودم ،شما و همه چيز را. دستي نه

 

چندان دراز به ساز دارم از گونه ي ايراني اش . غربي اش را نيز به

 

حسرت دست نيازيدن دوست مي دارم.از ميان ورزشها با شنا و شكار

 

دلخوشم كه صد البته نه گََنگي و نه پلنگي.  موهايم زياد پر پشت

 

نيست و هر آنچه بوده فرو ريخته بر پشت لبانم.دانش اندوخته ي

 

دانشكده ي زبانهاي بيگانه ي دانشگاه اصفهان-شهر غريب گز- نه 

 

ببخشيد غريبه و گز هستم«همان سالهايي كه حسين مكي زاده (ك)

 

 صاحب  الونديداد  رفيق منحصر به هيچ فرد ، رشته اقتصادش

 

راچه مي كرد.....» .و پيشتر از اينها ادبيات فارسي اراك.

 

پدرم نخستين جرقه هاي شعر افروزي را در خرمن سرد من ازكودكي

 

افروخت. او عادت داشت در صورت تمرد از حتي كوچكترين دستوراتش

 

دو سيلي قرينه(حتما دو تا) ، به اصطلاح خودش چپ و راست بر گونه

 

هاي  من مينواخت .وي اعتقاد داشت تمام زندگي بايد مثل شعر،دو

 

لنگه اي و  تابع توازن  باشد آنروزها هم نبود شعر سپيد  و.....

 

 

القصه  در زندگي خيلي چيزها را نفهميدم آنها يي  را هم كه

 

برداشت كردم به فصلش نبود يا پيچش از زندگي است ، يا تاب از مخ

 

من. راستي آدمي با آن مشخصات،ازاين بهتر شعر نمي گويد.

 

 ***

يكي از سروده هاي دو زبانه ام:

 

 

همسايه

 

ما دو چنار همسايه

 

با هم بزرگ مي شويم  و

 

قد مي كشيم

 

با هم به نظاره ي فصول مي نشينيم

 

رنجهامان را بر بوم آبي

 

 به سفارش باد نقش مي زنيم

 

و عقده هامان را نيز.

 

با هم برگ مي آريم

 

و مي ريزيم نيز

 

لحظه ها را شماره مي كنيم

 

با هم

 

فقط.

 

 ولي به هم نمي رسيم

 

NEIGHBOUR

 

We’ two  neighbouring  plane trees .

 

Are growing up’

 

Going on top’

 

Both looking at seasons’

 

Because of recommendation of wind’

 

For our reasons.

 

Drawing our suffering

 

And our bitter sigh

 

On the blue page of sky

 

By and by

 

Give leaves

 

Fall leaves

 

Counting the times

 

To gether

 

But won’t receive’

 

Each other.

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 0:56  توسط ناصـــــر صـــــارمی  | 

دلم تنگ ، فــــــائز

 

 پسر خوانده ام – نــي – هياهو  ندارد

 و چشم غزل – دخترم – سو ندارد

 عجب تنگدستم چه رودست خوردم

از آن دستها يي كه يك مو ندارد

پلي بودم آنروز و اينك خرابش

 هماني كه با پشت سر خو ندارد

 غمم مثل تهران بزرگ و دل اما

 بَشاگَرد*تنهاست دلجو ندارد

 دو تا قطب همنام و از هم فراري!

كه آن سكه ي قلب يك رو ندارد

 چه آرام آمد ، چه موجي به سر زد

 كسي را كه بازو و پارو ندارد

 تكاند از من او آبرو را به چشمي

 كه فهمي ز بلواي ابرو ندارد

سر من به صلح است حوّای جنگی

ذوالاکتاف شهر تو  بازو ندارد

 دلم تنگ ، فائز بخوان كهنه شعري

كه دل دارد و خال و گيسو ندارد

 چه سرماي لوطي كشي زد به شعرم

كه حتي گل يخ بر و بو ندارد...........ندارد.........ندارد

 

 *دهكده اي رفته از ياد و كاملا بيگانه با مدنيت و البته مكشوفه در اوايل دهه ي شصت در شرق کشور.. خوب است در باره اش بيشتر بدانيم.

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 18:29  توسط ناصـــــر صـــــارمی  |