
بی بی ببین كه چه سنگی به سینه ام
مانده است و می كشمش تا دفینه ام
شاید به بار تو ویران شوم اگر
این خشت بركشم از لای چینه ام
این زندگی تـــــه حكمش به فضل بود
تا آن زمان كه تو بودی مدینه ام
چیزی به هیچ بدهكار كرده ای
شاهی كه من شدم و بی خزینه ام
ما را بگیر تو سرباز اجنبی
تا از دلت نرود گر چه كینه ام
بد جور بُر زده چشمت سر مرا
بد جور بر تن خاجت قرینه ام
یك دست مانده كه بالا بیاورم
از بس كه رفته به بالا هزینه ام
آن دست آخری یادت هنوز هست؟!
برگ ردی كه زدی روی سینه ام
........
می خواستم، دلم اما رضا نداد
پاكت كنم فقط از پس زمینه ام.
ــــــــــــــــــــــــــــ...........
منّت میكشم اگر یك عنوانی برای این غزل پیدا كنید .خیلی...
مرا با خبر كنید شاید هم برای مطلوب ترین ویكی هم برای نامرغوبترینش كاری كردم.


